سلطان قلب من!

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    در عالم کودکی به مادرم قول دادم ،
    که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم.
    مادرم مرا بوسید.
    و گفت : نمی توانی عزیزم !
    گفتم : می توانم ، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم .
    مادر گفت : یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی .
    نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم .
    ولی خوب که فکر می کردم، مادرم را دوست داشتم .
    معلمی داشتم که شیفته اش بودم، ولی نه به اندازه مادرم !
    بزرگ تر که شدم عاشق شدم ، خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم .
    ولی وقتی پیش خودم گفتم :
    کدام یک را بیشتر دوست داری؟ باز در ته دلم این مادر بود ، که انتخاب شد.
    سال ها گذشت و یکی آمد ، یکی که تمام جان من بود .
    همان روز مادرم با شادمانی خندید و گفت: دیدی نتوانستی !
    من هرچه فکر کردم، او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر می خواستم ،
    او با آمدنش سلطان قلب من شده بود .
    من نمی خواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکیم عمل کنم .
    آخر من خودم «مادر» شده بودم ...

  • مطالب مرتبط
  • برای نورانی شدن قلب چه کنیم؟
  • نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : جمعه 17 شهريور 1396 ساعت: 2:18
    برچسب‌ها : سلطان,