سلطان قلب من!

تعرفه تبلیغات در سایت

در عالم کودکی به مادرم قول دادم ،
که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم.
مادرم مرا بوسید.
و گفت : نمی توانی عزیزم !
گفتم : می توانم ، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم .
مادر گفت : یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی .
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم .
ولی خوب که فکر می کردم، مادرم را دوست داشتم .
معلمی داشتم که شیفته اش بودم، ولی نه به اندازه مادرم !
بزرگ تر که شدم عاشق شدم ، خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم .
ولی وقتی پیش خودم گفتم :
کدام یک را بیشتر دوست داری؟ باز در ته دلم این مادر بود ، که انتخاب شد.
سال ها گذشت و یکی آمد ، یکی که تمام جان من بود .
همان روز مادرم با شادمانی خندید و گفت: دیدی نتوانستی !
من هرچه فکر کردم، او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر می خواستم ،
او با آمدنش سلطان قلب من شده بود .
من نمی خواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکیم عمل کنم .
آخر من خودم «مادر» شده بودم ...

نویسنده : بازدید : 17 تاريخ : جمعه 17 شهريور 1396 ساعت: 2:18
برچسب‌ها : سلطان,

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :